نیزار بی افق
ژوئن 17th, 2008
کجاست آنکه راه صواب را از ناصواب بازشناساند.
در این نیزار بی افق که تا چشم می دود نی ها دویده اند در این انبوه تاریکی راه خویش نمی یابم.
من گم شده ام، در این غریبستان تنهایی آوای هیچ زنجره ای به گوش نمی رسد تا گوش می دود صدای بوف است و کلاغ اینجا هم صدای بوف است و کلاغ و اینجا هم…
مرا پای رفتنی باید از این انبوه زار بیگانگی، مرا دستان پرتوانی باید تا زنجیرهای ماندن در این مکان بیگانه با خویشتن را بگسلم مرا راهی دیگر باید راهی دیگر…
باید گذاشت و گذشت باید چشم به روی همه رنگهای نیرنگین بست باید رفت سفر تا دورها …
آنجا که افق پرستاره و آشناست آنجا که آسمان آبی ست آبی آبی،
من خسته و سرگردان و غمناکم مرا راهزنی نیست که این اندوه از من برباید؟
