فانوس

نیزار بی افق

ژوئن 17th, 2008

فانوس

کجاست آنکه راه صواب را از ناصواب بازشناساند.

در این نیزار بی افق که تا چشم می دود نی ها دویده اند در این انبوه تاریکی راه خویش نمی یابم.

من گم شده ام، در این غریبستان تنهایی آوای هیچ زنجره ای به گوش نمی رسد تا گوش می دود صدای بوف است و کلاغ اینجا هم صدای بوف است و کلاغ و اینجا هم…

مرا پای رفتنی باید از این انبوه زار بیگانگی، مرا دستان پرتوانی باید تا زنجیرهای ماندن در این مکان بیگانه با خویشتن را بگسلم مرا راهی دیگر باید راهی دیگر…

باید گذاشت و گذشت باید چشم به روی همه رنگهای نیرنگین بست باید رفت سفر تا دورها …

آنجا که افق پرستاره و آشناست آنجا که آسمان آبی ست آبی آبی،

من خسته و سرگردان و غمناکم مرا راهزنی نیست که این اندوه از من برباید؟

مهتابی - انرژی هسته ای

ژوئن 1st, 2008

دیروز آمدند و ترانس های نصف مهتابی ها را در آوردند و بردند . هنوز هم انرژی هسته ای حق مسلم ماست و مسلم تر از آن برنامه نویسی در کنار تاریکی فانوسی است که نفت آن به درون سفره اغیار نشت کرده.

فانوس

می 31st, 2008

با یک فانوس در دست آمده ام تا در این تاریکی گمراه نشوم. و می نویسم اگر چه عادت ندارم به نوشتن روی صفحه عمودی مانیتور دستانم پیچ و خم های جوهرین ذهنم را تا امروز بر کاغذ ثبت می کردند و حالا با این شیوه غریبه اند. اما این راه گستره ای است که می آموزاندشان که بگویند آنچه که باید یا حتی نباید!